قصه نوشت ها
|
||
فقط یکی نه بیشتر !
- زیاد سخت نیست فقط کافیه فکر کنی که داری کمکشون می کنی !
این چیزی بود که همان روز اول مربی یادم داد . البته اسمش چیز دیگریست ما به اسم مربی می شناسیم . مردی خونسرد و پا به سن گذاشته . یکی از آشناهای دورمان معرفی ام کرد . چاره ای هم نداشتم . بیکاری بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه بقدری آزارم میداد که حاضر بودم هر کاری بکنم . البته اوایل تن نمیدادم . اما بعدها کم کم کوتاه آمدم تا آخر سر دیدم با مربی داخل یک اتاق هستم و قهوه می خورم .
بی مقدمه از من پرسید : از مرده می ترسی ؟
گفتم : نه !
گفت : می دونستم . از یه آدم فلسفه خونده زیاد هم بعید نیست که با مرگ تعارف نداشته باشه !
خواستم بگویم که ربطی به فلسفه نداره و مجبورن این کار را از دست ندهم اما خودداری کردم . بعد پرسید : فلسفه یعنی چی ؟
گفتم : یه جور علمه مثل روانشناسی !
گفت : آهان !
و چنین وانمود کرد که فهمیده . اما در سایه روشن اتاق براحتی می شد فهمید که نفهمیده . اتاقش لخت بود . خالی از هر تزئین اداری . نه عکس کسی بالای سرش بود و نه پرچمی روی میزش . به همین خاطر حس نمی کردی که توی یکی از اتاقهای دولتی نشسته ای . جایی بود مثل زندان .
دوباره پرسید : آدم احساساتی هستی یا نه ؟
نمیدانستم چه جوابی بدهم گفتم : متوجه منظورتون نمیشم !
گفت : منظورم روشنه ! احساساتی هستی یا نه ؟ عاطفه عشق ...
نمیخواستم کارم را ازدست بدهم باید جوابی میدادم که قانعش کند . اما نمیدانستم چه جوابی بهتر است در نتیجه جواب متعادلی را انتخاب کردم :
- معمولی هستم . نه زیاد احساساتی و نه خیلی سنگدل . معمولی !
ظاهرا مناسبترین جواب را داده بودم :
- همین خوبه ! قرار نیست خیلی عوض بشیم . ما ها هم انسانهای معمولی هستیم . شاید کارمون یک کمی با بقیه فرق می کنه اما خلق و خوی انسانی مون فرق نمی کنه !
قدری ساکت ماند . این کارآموزی بیشتر شبیه مصاحبه است بنابر این حواسم باید جمع می شد . مربی بار دیگر و این بار با لحنی صمیمی تر پرسید :
- تا حالا عاشق شدی ؟
تصمیم گرفتم همه چیز را صادقانه بگویم :
- عشق که نمیشه گفت اما این اواخر ... تو کتابخونه دانشگاه ... یه دختری رو می دیدم که هر روز می اومد و کتاب می خوند . دختر خوبیه !
- دوستش داری ؟
- آره یه جورایی ! ولی نه اینکه عاشقش بشم !
مربی در حالیکه دوباره سعی می کرد همان لحن خشکش را حفظ کند ادامه داد :
- قرار نیست با کلمات بازی کنیم عشق همون دوست داشتنه ! اگه با هم آشنا بشین راجع به کارت چی بهش میگی ؟
- قرار نیست همه چیزو در باره من بدونه ! همونطور که من خیلی چیزا ازش نمیدونم .
- آفرین ! اولین درس ما احتیاطه ! راستش دیگران نمی تونن ارزش انسانی کار مارو هضم کنن . یعنی ظرفیتشو ندارن به کی میشه گفت که کار ما زدن تیر خلاص به مغز اعدامی هاست و اونم بگه به به ! عجب شغل شرافتمندانه ایه ! راستش بنظر من شغل ما ظاهرش بده ! اما در اصل یه کار انسانیه ! اینکه چرا کشته میشن به ما و شغل ما مربوط نیس . شغل ما از جایی شروع میشه که یه عده آدم یه عده دیگرو کشتن و بعبارت صحیح تر نیمه جون کردن و اونا هم دارن زجر می کشن کار ما اینه که نذاریم اونا زجر بکشن . اونا در هر حال می میرن یا با زجر یا بی زجر ! ما بهشون کمک می کنیم تا این مرحله رو بدون زجر سپری کنن . زیاد سخت نیست فقط باید فکر کنی که داری کمکشون می کنی . اینجوری حتی با رغبت زیاد کارتو انجام میدی . یعنی با یه دیدگاه کاملا نوع دوستانه نمیذاری کسی زجر بکشه . خلاصش می کنی . کار ما شبیه کار دکتراست . هر دو مون نمیذاریم که آدما زجر بکشن با این تفاوت که اونا حیات دوباره میدن اما ما نمی تونیم . ما فقط مسئول زجر نکشیدن آدمها هستیم قبل و بعدش به ما ربطی نداره !
استدلال بظاهر منطقی و موجهی بنظر می آمد . حتی درست که فکر می کردم می دیدم با آموزه های فلسفی ام هم تضادی ندارند من فقط انسانها را راحت می کنم و این کار بدی نبود اینکه چرا این آدمها به آن مرحله می رسیدند به من ربطی نداشت . آدمهای دیگری بودند که تشخیص می دادند که آنها می بایست می مردند و حتی اجرای مرگشان هم با آدمهای دیگکری بود . خوب یا بد این مراحل پای خودشان بود من فقط کار خودم را درست انجام میدادم . البته همیشه این اتفاق نمی افتاد . نظم خاصی هم نداشت . بعضی هفته ها کاملا بیکار بودیم ولی بعضی وقتها کارمان زیاد بود .
چند هفته اول را صرف تمرین تیراندازی کردم . مجموعا امتیازم خوب بود . و از ده تیر نه تایش به هدف می خورد اما زدن تیر به مغز آدم از فاصله یک متری قدری سخت بود . البته سختی اش از نوع عاطفی نبود بلکه می بایست طوری می زدی که با یک گلوله کار تمام می شد یعنی بایستی دقیقا به گودی شقیقه و مابین دو استخوان جمجمه و گونه می زدی تا طرف براحتی بتواند جان دهد کافی بود تا دستت بلغزد و یا بلرزد تا گلوله ات به جمجمه بخورد یا کمی پایین تر بیاید و به صورت اصابت کند در آن صورت فرد بیچاره باز هم زجر می کشید و تو مجبور بودی تا گلوله دوم را شلیک کنی . فهمیدن اینکه گلوله به هدف خورده زیاد سخت نبود . صدای اصابت گلوله به استخوان سر و یا گونه با صدای اصابت به گوشت و خون فرق می کرد . صدای اولی قدری بلندتر و همراه با زیری خاصی است در حالیکه در دومی صدای بمی بیرون می آید . البته میشد از طریق دیگری هم مطمئن شد که گلوله به هدف اصابت کرده یا نه . اگر خون و گوشت نرم و کوچک به اطراف پاشیدند مطمئن بودی که درست به شقیقه و مغز اصابت کرده اما اگر قطرات خون کمی به اطراف می جهید نشاندهنده این بود که گلوله به استخوان سر اصابت کرده . البته استخوان سر بعضی افراد به حدی نرم است که بلافاصله سوراخ شده و گلوله تا ته مغز رفته و آنسوی کاسه را نیز سوراخ می کند . اما بعضی از استخوانها خیلی سفت هستندو حتی مربی می گفت یکی دو بار کمانه کرده اما بخیر گذشته .
دیدن آرامش بدنهای کشته شدگان بعد از زدن تیر خلاص شاید انسانی ترین صحنه در میان آن خشونت است . وقتی بالای سر پیکر نیمه جانی می روی که از درد بخود می پیچد و فریاد می زند بدجوری روان آدم را بهم می ریزد . اما همین که اسلحه ات را بسویش می گیری و ماشه را می کشی و آرامش را به جسم منقبض و نا آرام افراد بر می گردانی حس می کنی کار مفیدی انجام داده ای . روز های اول قبول این موضوع قدری سخت بود اما تجربه که زیاد شد حس کردم مربی واقعا راست می گفت . مربی شدید به یک چیز دیگر هم تاکید داشت و آن اینکه زمانی که انگشت مان ماشه را می چکاند هیچ حس بدی نباید نسبت به آدمها داشته باشیم . یعنی این شلیک نه از سر نفرت و کینه است و نه از سر تفریح ناشی از دیگر آزاری . فقط خیر خواهانه است همین ! در نتیجه همان یک گلوله کافیست و نه بیشتر !
ماههای اول کارمان زیاد بد نبود بطور میانگین هفته ای یک یا دو نفر داشتیم که یا من می رفتم یا مربی و گاه هردویمان . دستور این بود تا صورتمان را بپوشانیم ولی اجباری نبود تا قربانیان صورتشان را بپوشانند . روزهای اول نگاههای مضطرب قربانیان وقتی که بالای سرشان می رفتم آزارم میداد اما کم کم عادت کردم و بعد حتی می توانستم به چشمانشان خیره شوم و ماشه را بچکانم .
کارم خوب بود و من پیشرفت خوبی داشتم . هر چند وقت یکبار هم سری به کتابخانه دانشگاه می زدم و در سکوت سنگین کتابخانه دختر را می دیدم که غرق در خواندن و نوشتن است . جرات ابراز دوستی را در خودم نمی یافتم خصوصا حالا که نمی دانستم راجع به شغلم به اطرافیانم چه توضیحی بدهم . فقط از دور می نشستم و شاهد سکوتهایش می شدم که چگونه هر از گاهی با انگشتان استخوانیش ورق های کتاب را بر می گرداند بی آنکه حتی نیم نگاهی هم به من داشته باشد . تا اینکه تصمیم گرفتم دیگر به سراغش نروم . هرچند مربی تشویقم میکرد اقدام به برقراری ارتباط کنم اما حس می کردم وقتی نمی بینمش آرامش بیشتری دارم . مربی می گفت این بیقراری ها خوبست چرا که نشان می دهد هنوز خوی انسانیم سرجایش است و تغییر نیافته . اما من معتقد به این تغییر نبودم . یعنی از ابتدا هم قرار نبود تغییر یابم . شغلم جدای از شخصیتم بود و این برایم مثل روز روشن بود . اوقات بیکاری ام را با گردش پر می کردم و با دیدن فیلم و سریالهای آخر شب تلویزیون .
یک شب مربی زنگ زد که نصف شب ماموریت داریم و قرار است دو تایی برویم . طولی نکشید که با ماشین اش سراغم آمد و بهمراه هم به سازمان رفتیم . مراسم اعدام روال خود را طی می کرد مربی توضیح می داد که دو نفر از سرکردگان یک باند اخلالگر امنیتی را قرار است اعدام کنند . راستش برای من زیاد فرقی نمی کرد که قربانیان چه کسانی هستند . فقط می بایست زودتر ماموریت انجام می شد تا به خانه بر می گشتم و سریال نیمه شب تلویزیون را از دست نمی دادم . لباسهایمان را پوشیدیم و صورتهایمان را پوشاندیم و آماده دیدن مراسم از پشت شیشه شدیم . قربانیان را که آوردند شوکه شدم یکی از آن دو نفر همان دختری بود که پیش از این در کتابخانه از دور می دیدمش . همان معشوقه خیالی من که هیچگاه جرات ابراز عشقم را برایش نیافتم . رنگم پرید . خواستم چیزی بگویم اما نتوانستم . آنها ما را نمی دیدند و من در کمال خونسردی می دیدم که چگونه معشوقه ام آخرین گامهایش را بسوی مرگ بر می دارد . کاری از دستم بر نمی آمد همه جا پر از مامور بود . و تازه نمیدانستم به کدام دلیل می بایست جلوی این اتفاق را بگیرم . در نتیجه بی هیچ اقدامی ماندم و ناظر شدم تا دختر جوان دوشادوش یک پسر جوان به انتهای محل برسند و ماموران دستانشان را ببندند و مربی برایم توضیح دهد که این دختر و پسر جوان عاشقانه همدیگر را دوست دارند و هر دو از رهبران یک گروه خرابکار هستند که حکمشان بتازگی صادر شده و مربی باز هم بگوید که دختر بقدری پسر را دوست دارد که زمان دستگیری می توانسته فرار کند اما بخاطر پسر فرار نکرده و در بازجویی ها نیز متحمل شکنجه های زیادی شده اما در مورد پسر هیچ اطلاعاتی نداده است .
با این توضیحات مربی حس و حالم نسبت به دختر عوض شد . به پسر نگریستم و اینکه اگر من زودتر با دختر دوست می شدم شاید من به جای پسر دستانم به این تیر بسته می شد و یا اصلا نمی گذاشتم فرجام دختر به این تیر ختم شود . راستش به پسر حسودیم شد . نمیدانستم این پسر لاغر استخوانی با عینک شیشه ای ضخیمش چه مزیتی نسبت به من داشت که دختر اینگونه به وی دلباخته بود . حال می توانستم راز آن بی توجهی های دختر را نسبت به من و همه دریابم .
در مقابل چشمان بهت زده ام همه مراحل مراسم یکایک اجرا می شد حال دیگر دستان نازک و استخوانی دختر با طناب بسته شده بود و من نمی توانستم کوچکترین خللی در این روند داشته باشم .راستش حالا دیگر بی میل هم نبودم تا این مراسم اجرا شود خصوصا اینکه دختر هر آن نگاهش به پسر بود و بی آنکه ما را و مرا در آنجا حس کند نگاه عاشقانه اش را از پسر نمی گرفت درست مثل روزهایی که در کتابخانه سپری کرده بودم حضورم در پیش دختر محسوس نبود .
هردو شان نخواستند چشمانشان را ببندند و در حالیکه به چشمان هم زل زده بودند به پیشواز مرگ رفتند . صدای غرش تیرها که ساکت شد آندو بر زمین افتاده بودند . مربی از من پرسید کدامیکی ؟ و من بی آنکه جوابش را بدهم بالای سر دختر رفتم . داشت زجر می کشید و از درد بخود می پیچید . لحظاتی به چشمان هم نگریستیم و لحظاتی درنگ کردم . اما مربی کارش را تمام کرده بود . خیلی دلم می خواست تا نقابم را از صورتم بردارم تا دختر مرا بیاد بیاورد و بداند که تیر را بخاطر انتقام شخصی می زنم و نه بخاطر شغلم . اما این کار را نکردم . اسلحه را در امتداد سرش گرفتم . قلبم به تندی می زد انگشتم بروی ماشه رفت و بعد با کینه هر چه تمام ماشه را کشیدم . گلوله به استخوان جمجمه اصابت کرد و صدای زیر خورد شدن استخوان آنرا تایید کرد . دختر زجر کش شده بود . هنوز دلم خنک نشده بود گلوله دوم را درست به شقیقه اش زدم و چند قطره خون و گوشت بر روی لباسم پاشید . کارم تمام شده بود . مربی پیشم آمد و گفت : آشنا بود ؟
- چطور مگه؟
- آخه امشب شلیک هات مثل همیشه نبودند . یه قربانی و دو شلیک !
و من در حالیکه نمی خواستم متوجه موضوع شود گفتم : مال خستگی این روزهاست !
و با عجله محل را ترک کردم تا به سریال نصف شب تلویزیون برسم .
پورستار ـ تابستان ۸۶
اين گناه من نبود كه درخت بودم . و باز اين گناه من نبود كه عاشق تو شدم . شايد دستي از دور باعث شده بود اين اتفاق ها همزمان باشند . من و تو كه نديده ايم . اما پدرت مي گفت يك شب باراني كه پاهاي مرا به زمين بند مي كرد تو بدنيا آمده اي ! يك قابله تو را بيرون كشيد و تو گريه كردي . اما من ساكت بودم . مرا بيرون نكشيدند بلكه مرا داخل زمين كردند . تفاوت بين من و تو از همان لحظات تولدمان معلوم شد . تو بيرون آمدي اما من تو رفتم .
اوايل تو را نمي ديدم چون هميشه داخل خانه بودي . اما كم كم كه قد كشيدم بزرگ شدنت را از پشت پنجره چوبي مي ديدم . دور و برت هميشه پر بود از آدمهايي كه به تو توجه داشتند . اما من هميشه تنها بودم . يك درخت مگر چقدر مي تواند توجه ديگران را به خود جلب كند ؟ گاهي وقتها كه پدرت از سر كار برمي گشت نگاه رضايت بخشي به من مي انداخت خم و راست ميكرد و با خود مي گفت : “ نه مثل اينكه ما هم چيزايي بلديم ” حتي رشد كردن من عامل ستايش خودش بود فقط بعضي وقتها كه تن نازكم با پس گردني هاي مكرر باد خم مي شد ، مي توانستم توجه ترا به خود جلب كنم .
پا كه گرفتي و آمدي حياط ، بيشتر مي ديدمت . من هم قد كشيده بودم و اينك در انتهاي باغچه و درست دم در ديده مي شدم . ديگر آنقدر بزرگ شده بودم كه گاهي وقتها گربه سياه همسايه تنش را به من بمالد و لذت ببرد . من آخرين درخت حياط بودم و پدرت به خاطر اينكه ديگر باغچه پر شده بود در انتهاي آن و درست دم در كاشته بود . البته از جايم زياد ناراضي نبودم چون مشرف به اتاق تو بود و من مي توانستم براحتي ترا ببينم .
حال تو ديگر بزرگ شده بودي و مادرت موهايت را در دو سوي سرت جمع ميكرد و با خود به گردش مي برد . از خانه كه خارج مي شدي دلم مي گرفت . و تا آمدنت منتظر مي ماندم . به تو گفته بودند كه من همزاد توام و تو هميشه نسبت به من احساس مالكيت مي كردي برايم آب مي ريختي . برگهايم را نوازش ميكردي . با من حرف مي زدي .
هفتمين برگريزانم بود كه روانه مدرسه شدي . هر روز صبح كيف به پشت و با موهاي شانه كرده مي رفتي و من تا ظهر كه سايه ام پيش پايم مي افتاد منتظرت مي شدم . اوايل خيلي دلتنگ مي شدم . اما بعدها ياد گرفتم تا آمدنت برگهايي را كه از دست ميدهم بشمارم . تا سايه ام كوتاه شود و تو بيايي ! عصرها مي آمدي و از مدرسه و ديگر بچه ها ميگفتي . و من ساكت و صبور به خاطره هاي تو گوش ميدادم . چقدر حرف زدنت برايم خوشايند بود . كسي با من آنگونه حرف نمي زد . يا اصلا كسي مرا جدي نمي گرفت . ديگر درختان باغچه ، مغرور و بلند هر كدام به سويي سرك ميكشيدند و اصلا يادشان رفته بود كه درخت كوچك ديگري هم در انتهاي باغچه وجود دارد كه صبحها سايه ي آنها نمي گذارد تا زود بيدار شود و طلوع خورشيد را ببيند .
درست يادم هست دهمين بارش برف زمستاني بود كه تو يكروز صبح تعطيل پيشم آمدي و كنارم آدم برفي درست كردي . اما شب دلت به حالم سوخت و شال را از گردن آدم برفي باز كردي و دور شاخه هاي كلفت شده ام بستي . آدم برفي تعجب كرده بود و بعد از رفتن تو از من پرسيد كه چرا من فصل زمستان نخوابيده ام . اما من چيزي نگفتم . مگر مي شد به يك آدم برفي توضيح داد كه نمي خواهم با خوابيدنم خودم را از ديدنت محروم كنم . آدم برفي حسوديش شد و فردا صبح زير پايم شاشيده و رفته بود . و درست همانروز بود كه ظهر هنگام ، وقتي از مدرسه برگشتي شال را از دور كمرم باز كردي . قدري نگاهم كرده ، بعد با عجله چيز تيزي از كيفت در آوردي و با زحمت زياد اول اسمت را روي سينه ام تراش دادي . راستش تحمل اين زخم برايم سخت بود اما چيزي نگفتم و تحمل كردم و درست ده روز طول كشيد تا درد اين زخم از تنم برود . اما بعد از آن هميشه حس مي كردم كه بخشي از تو بر روي دلم نقش بسته . تابستان سال بعد اين زخم چند برابر شده بود . بزرگ و عميق !
دو سال طول كشيد تا حس تازه اي كه نسبت به تو در من بيدار مي شد را براي خودم معني كنم . حال تو قد كشيده و زيبا شده بودي . هر صبح ميامدي و پيش من موهايت را شانه ميكردي ! احساس ميكردم كه چيزي در درونم جابجا شده هيچكدام از درختان مغرور راجع به اين حس به من چيزي نگفته بودند . اما خودم بوضوح ميديدم كه اين حس چيز تازه اي است مثل جوانه هاي اول بهار ! درختان مغرور خيال ميكردند كه من بد رشد كرده ام چرا كه هيچ وقت شبيه آنها نبودم . نه زمستانها مي خوابيدم و نه به موقع برگهايم را در مي آوردم . و نه قدّم به اندازه طبيعي بود . اما من دلم نميخواست قدم بزرگ شود چون اگر بزرگ مي شدم ديگر آنوقت نمي توانستم براحتي اتاقت را ببينم . سال بعد پدر مرد و چون كسي نبود به باغچه برسد همه ي درختان مغرور را از باغچه كندند و تنها من ماندم آنهم به اصرار تو !
حال من تنها در حياط و نزديكيهاي در حياط كز كرده بودم . پدر مرده بود و تو با چشمان غمگينت غروبها پيش من مي آمدي و گريه ميكردي . دوست نداشتم چشمانت را غمگين ببينم . تو با من حرف مي زدي . درد دل مي كردي اما من نمي توانستم حتي با گفتن كلمه اي قدري از سنگيني دلت بكاهم . واين درد بزرگي بود . گمان مي كردم فرصت هاي ايجاد ارتباط را يكايك از دست مي دهم و شايد تو مرا مخاطب بي خاصيت حرفهايت مي پنداشتي .
هر روز كه ميگذشت حس غريبي زير پوست شا خه هايم پر رنگ تر مي شد . وميدانستم كه نام اين حس بين شما آدمها عشق است . تو اينك بيشتر از شانزده سال داشتي و من درخت جوان تنومندي بودم كه در حياط لخت جلب توجه ميكردم . اما تو همچنان بيشتر از من توجه ديگران را به خوددت جلب ميكردي . همه ي پسران فاميل دوست داشتند كه با تو صحبت كنند ، بازي كنند و بنوعي توجهت را جلب كنند . و اين مرا مي ترساند .
يكروز عصر اتفاق خاصي افتاد كه براي تو عادي بود اما براي من شروع يك حس بود . حسي جديد و سركش . هنوز نسيم عصر از لابلاي شاخه هايم عبور ميكرد كه تو به حياط آمدي . از حمام در آمده بودي و صورتت گل انداخته بود يك دامن كوتاه و بلوز كشي زرد رنگي تن ات بود كه همه ي اندامت را به يكباره در نگاهم ريخت موهاي خيس ات در پشت گوشهايت جمع شده بودند تا به حال اين چنين زيبا نديده بودمت لحظه اي دست به كمر ايستادي بعد پيش من آمدي و لباسهاي زيرت را كه تازه شسته بودي به دستانم آويختي . مانده بودم كه چه كنم . لحظه اي آرزو كردم كه كاش مي توانستم دستانم را كه در دو سوي اندامم باز كرده بودم دورت مي انداختم و بغلت مي كردم . براي اولين بار از درخت بودنم بدم آمد و به انسان بودن غبطه خوردم . اگر من انسان بودم مي توانستم بغلت كنم ببوسمت و بگويم كه چقدر دوستت داشته ام . اما صاف درست مثل يك درخت ايستادم و گذاشتم كه تو لباسهاي زير تازه نشسته ات را بر روي دستانم بياويزي و نگاهم كني و بعد بگويي “ حيف كه يه درختي و گرنه دلم پره خيلي حرفا براي گفتن دارم . ” تحمل اين لحظه براي هر كسي سخت است و براي من كه يك درخت بودم سخت تر بود . چرا كه بواسطه علتي ندانسته امكان دوست داشته شدن از من سلب شده بود . هر چند احساس سر شكستگي آن لحظه بشدت عذابم داد ، اما حس غريبي كه شبانگاه سراغم آمد فصل تازه اي از دوست داشتن را براي من باز كرد . من بناگاه متوجه شدم كه لباسهاي زيرت را در دست دارم و انگشتانم با لمسي هوسناك آنها را مچاله مي كنند و در اين معاشقه باد نيز مرا همراهي مي كند . تا صبح و بلند شدن صداي خروس همسايه اين معاشقه ادامه يافت و من شبي شيرين را با خيال تو گذرانده بودم . اين تجربه چندين نوبت تكرار شد و من هر بار حريص تر از پيش نفرينهايم را نثار اراده اي ميكردم كه مانع ابراز عشقم شده بود . معاشقه هاي شبانه بعدها با تصوري از لحظه هاي لباس عوض كردنت در پشت پنجره همراه مي شد و لذتش چند برابر ميشد . ديگر كار از كار گذشته بود و من در برابر نيرويي كه عشق مي خوانيد تسليم محض بودم گاه به وقت تنهايي با خود مي گفتم من به عوض كسي مي زيم و اين عشق اشتباها نصيب من شده . و سپس اين سوال برايم پيش مي آمد آيا من مستحق اين نيرويي كه از كسي دريغ شده و به من داده شده ، بودم ؟ سپس با خود مي گفتم يك درخت مگر چه مي تواند بكند . مگر چقدر مي تواند در برابر نيرويي كه هر روز بر او فشار مي آورد ساكت بماند و از خود هيچ حركتي نداشته باشد . درست مثل يك درخت ؟ اين گناه من نبود كه درخت بودم و اين كناه من نبود كه عاشق تو شده بودم . بله من عاشق تو بودم و هر لحظه ات برايم مهم بود . خوابيدن ات ، بيدار شدنت ، خوردنت ، نفس كشيدنت ، خنديدنت و همه ي كارهايي كه اسمش را زندگي گذاشته ايد برايم آشنا بود مثلا ميدانستم كه عصر ها وقتي سايه ام بر روي هره ي ديوار مي افتاد تو از مدرسه برمي گشتي وقتي وارد خانه ميشدي يكراست بطرف خانه مي رفتي لباسهاي مدرسه ات را مي كندي پشت پنجره مي آمدي و با خوردن بيسكويت و چايي به من خيره مي شدي سپس دفترت را بر ميداشتي چيزهايي مي نوشتي . بعد مي خواندي ، بعد شام مي خوردي ، بعد دوباره مي خواندي و نصفه هاي شب مي خوابيدي . همه ي زندگيت را حفظ بودم شعف آورترين لحظه زندگيت زماني بود كه سايه ام بر روي هره ديوار مي خزيد و معني اش اين بود كه وارد خانه مي شوي . بله من عاشقت شده بودم و عشقت درست مثل حرف اول اسمت كه بر روي سينه ام كنده بودي هر روز بزرگ و بزرگتر مي شد . بزرگ و عميق !
اما يكروز اتفاق عجيبي افتاد تو مثل هميشه زماني كه سا يه ام از روي ديوار بالا رفت و به هره رسيد وارد خانه شدي اما يكراست طرف خانه نرفتي . لختي در حياط ماندي . اطراف را قدري نگريستي . بعد نگاهي به من انداختي من معني نگاهت را در نيافتم . ناگاه تو از لاي كتابهايت ورقه ي چاپ شده اي را در آوردي بعد آمده و پاي من لاي خاكها چال كردي . بعد هراسان به خانه رفتي ، از پشت پنجره مرا نگريستي . گويي از من مي خواستي كه راز دار تو باشم . غافل از اينكه من حتي نمي توانم خواسته هايم را ابراز كنم چه برسد به اينكه راز كسي را فاش كنم . اين صحنه چندين بار تكرار شد و تو هر بار در گوشه و كنار من ورقه هاي چاپ شده را چال مي كردي . نيرويي به من مي گفت كه اين كار خوبي نبايد باشد چون كار خوب آشكار است و نياز به پنهان كاري ندارد . اما تو كاملا پنهاني اين كار را ميكردي تا مادرت نفهمد . حدسم درست بود و يكروز كه سايه ام از هره ي ديوار عبور كرد تو نيامدي . همه جا تاريك شد باز نيامدي . مادرت چندين بار بيرون رفت و برگشت ولي خبري از تو نشد . آخرين بار كه بيرون رفت تا نيمه هاي شب طول كشيد . نيمه هاي شب بود كه بهمراه تو و جواني كه لباس نظامي بتن داشت برگشت . هر سه داخل خانه رفتيد . تو ساكت بودي . افسر جوان تو را نصيحت مي كرد و تو نگاهت به بيرون از پنجره بود .شايد به من نگاه مي كردي . ساعتي بعد افسر جوان رفت و تو در اتاقت تنها ماندي . قدري گريه كردي و بعد خوابيدي . نه چيزي خواندي و نه چيزي نوشتي
روزهاي بعد افسر جوان يكي دوبار بديدنت آمد . و در همين ديدار ها بود كه يكروز همه ي كتابهايت را آورده و در گوشه اي از حياط آتش زديد . من هنوز از ماجرا چيزي دستگيرم نشده بود . فقط حس ميكردم كه اتفاقي در شرف افتادن است چون برنامه روزانه ات بهم خورد . بعد از آن ديگر كمتر مي خواندي و كمتر مي نوشتي . حتي توجهت نسبت به من كم شده بود . اغلب پشت به پنجره با تلفن صحبت مي كردي . با صداي بلند مي خنديدي و اين خنده هايت ته دلم را خراش مي داد . حتي نگاهت نيز ديگر نگاه هاي قبلي نبود . نوعي برق در مردمك چشمانت ديده مي شد كه برايم تازگي داشت . هر چند من يك درخت بودم اما مثل آدمها مي توانستم شروع يك حادثه را حدس بزنم . و اين شروع يك حادثه بود . تو عاشق شده بودي اما نه به من بلكه عاشق همان افسر جواني بودي كه برايت گاه گدار تلفن مي كرد و ساعتها با هم صحبت مي كرديد . ديگر من فراموش شده بودم . درست مثل درختي كه در روزهاي برفي زير خروار ها برف و سرما كز مي كند . چندي بعد افسر جوان آمد با لباسي مرتب و دسته گلي در دست . آمد و ساعتها با تو و مادرت صحبت كرد . بعد از رفتنش دسته گل را بوييدي و دقايقي چند در آغوشت فشردي . حتي جايي را كه او نشسته بود لمس كردي . براي چندمين بار از درخت بودنم بدم آمد . يك درخت بي بار بي گل چقدر مي تواند توجه ديگران را به خود جلب كند ؟ روزهاي سخت آغاز شد . افسر جوان هر روز بديدنت مي آمد . زمستان بود و من همه زيبايي هايم را از دست داده بودم و گرفتار نجاسات كلاغاني بودم كه هر روز بر روي شاخه هايم مي نشستند . يك شب جوان تا نيمه هاي شب پيش ات ماند. مادرت رفت و خوابيد . جوان تو را در آغوش كشيد و اين شروع ريختن همه ي رويا هايم بود . تو خود را مثل گربه دست آموز در آغوشش انداختي و سرت را بر شانه اش گذاشتي افسر جوان تو را مي بوسيد و تو چقدر ازبوسيدنش خوشحال بودي . آغوشت را كه عمري لايق خودم مي دانستم براحتي برايش گشوده بودي من درخت چه مي توانستم كرد جز ساكت بودن ونگاه كردن درست مثل يك درخت حال بر روي تخت نشسته بوديد و با هم صحبت مي كرديد دستانت در دستهاي جوان بود . دستانش را بوسيدي . چقدر در رويا هايم خودم را مستحق اين بوسه ها ميدانستم . جوان دوباره ترا در آغوش گرفت و بر روي تخت دراز كشيديد . ديگر همه چيز تمام شده بود ميدانستم كه ديگر مال من نبودي به ديگراني تعلق داشتي كه لحظه اي حتي لحظه اي برايت متحمل زحمت نشده بودند اما من در سرما و گرماي سالهاي گذشته ترا زير نظر داشتم . ناگاه نگاه تو به من افتاد . نمي دانم چه فكري بذهنت رسيد كه يكباره برخاستي و پرده را كشيدي . شايد نمي خواستي من بيشتر از اين زجر بكشم شايد هم نوعي شرم مانع مي شد اما صداهاي هوسناكتان را كه هر چند وقت يكبار بر مي خاست هيچ چيزي مانع شنيدنم نمي شد . من محكوم بودم تا شاهد لحظه هاي نفرت باري باشم كه هيچ گاه به آن نيانديشده بودم . هر شب تصميم مي گرفتم تا از فردا به خواب روم اما غروب كه مي شد و صداي زنگ در بلند مي شد فراموش مي كردم . شبهاي بعد اين صحنه ها چندين بار تكرار شد و ديدن سايه هايي كه بر روي پرده پنجره در هم مي لولند و گاه به گاه صداهاي شهواني شان از دريچه پنجره بيرون مي خزد چونان اره اي به همه ي هستي ام كشيده مي شد . يك درخت مگر چقدر مي تواند تحمل كند . براي چندمين بار آرزو كردم كه كاش درخت نبودم و مي توانستم از آنجا دور شوم . اما پاهايي را كه پدرت ساليان پيش به زمين بند كرده بود مرا محكوم ميكرد تا شاهد اين صحنه ها باشم و در درون بسوزم . آرزو مي كردم كه كاش مرا نيز با ديگر درختان چندين سال پيش قطع ميكردند تا امروز شاهد اين صحنه ها نمي شدم . تنها يك چيز برايم درد آور بود و آن اينكه تو ديگر به من تعلق نداري و خود را به كسي تسليم كرده اي كه كوچكترين زحمتي برايت متحمل نشده و يك اتفاق تو را به آغوش اش غلتانده . زمستاني سخت و سرد اين چنين گذشت و من هر شب با اين تصاوير به اندازه چندين زمستان فرسوده مي شدم . حال ديگر حتي اندام اسكلت مانندم نيز كريه و چندش آور شده بود و ديگر خبري از آن طراوت سالهاي پيش نبود . كلاغها همچنان بر سر و رويم مي ريدند و داركوبها جابجا يم را سوراخ مي كردند . حس مي كردم پوست تنم نيز شكاف برداشته شده و در حال جدا شدن است . افسر جوان هميشه خانه شما بود . صبحها كه از پيش تو بر مي خاست لباسهايش را كه تو برايش اتو كرده بودي مي پوشيد و سر و كار مي رفت و تو چقدر عاشقانه بدرقه اش مي كردي . و موقع رفتن همديگر را مي بوسيديد . من تنها شده و تو را از دست داده بودم . تو ديگر به من تعلق نداشتي . تو از دست من رفته بودي درست مثل عمري كه من گذرانده بودم . و من اينك بدقوراه و كج در انتهاي حياط و در مقابل در ايستاده بودم . حتي بهار كه آمد و جوانه ها سر و رويم را پر كردند باز چيزي به زيبايي ام افزوده نشد . تنها اتفاقي كه افتاد موريانه هايي بودند كه از شكاف زخم نامت وارد تنه ام شدند و نامت را از شكل انداختند تابستان هم آمد اما من باز تنها بودم . و شاهد عشقبازي شبانه اي بودم كه اينك حتي پرده هم مانع ديدم نمي شد . و تو بي پروا و آشكارا با صداي هوسناك خود ، بي آنكه گذاشته ات را بياد بياوري افسر جوان را در آغوش مي كشيدي . مگر يك درخت چقدر ميتواند تنها باشد !
يكروز اما تو به اين حد هم قناعت نكردي . نميدانم عمدي در اين كارت بود يا اتفاقي اين فكر بسراغت آمد . به افسر جوان اصرار كردي كه شب را در زير پاي من بخوابيد . پشه بندي آورده و از دستانم آويختي جوان به اصرار تو به حياط آمد . هر دو لخت شديد و در زير نگاه من بار ديگر عشقبازي كرديد . ديگر هيچ كاري نمي توانستم بكنم جز تكان شاخه هاي نازك كه نشان خشم و سوز دروني ام بود . جوان بعد از فراغت از كارش گفت كه عادت ندارد بيرون بخوابد و رفت كه داخل اتاق بخوابد . اما تو ماندي . حال من بودم و تويي كه ديگر به من تعلق نداشتي . من بودم و عشق مچاله شده اي كه زير خروار ها نفرت له شده بود. نيرويي به من مي گفت كه تو حق داري با هر كسي كه دلت مي خواهد عروسي كني . اما كسي درون من مي گفت كه سهم دستهاي خالي ام نبايد فقط حسرت باشد اين گناه من نبود كه درخت بودم و عاشق تو بودم اين مشكل بايد راه حلي داشته باشد . همچنان كه به اندام لخت تو زل زده بودم فكري بذهنم رسيد فكري كه از لحظه ظهورش تا به اجرا زياد طول نكشيد . من مي توانستم تو را براي هميشه پيش خود داشته باشم بشرطي كه تو متعلق به جوان و يا هيچ كس ديگري نباشي . دست بكار شدم . نيمه هاي شب بود تنفسم عوض شد و نفسهاي زهر آگينم را بر اندام سفيدت ريختم حس ميكردم خيلي نزديك شده ام . بطوريكه صداي تنفس ات را مي شنيدم كه به شماره افتاده و يا صداي قلبت را كه از ريتم افتاده . زياد طول نكشيد شايد نيم ساعت . شايد هم كمتر . صبح كه شد تو مرده بودي و خاطره ات هميشه با من بود . جوان هم مي توانست با هر كسي كه دلش مي خواست عروسي كند . چون او يك انسان بود و يك درخت نبود .
صبح غوغايي در خانه بر پا شده بود همه ي همسايه ها ريخته بودند حياطتان . تو را داخل پارچه اي پيچيدند . براي آخرين بار ديدمت . زيباتر از هميشه بودي حيف كه هيچ وقت مال من نبودي . همه گريه مي كردند . واز همه بيشتر مادرت و افسر جوان . تابوتي آورده و تو را داخل تابوت گذاشتند . چندين نفر از چهار سوي تابوت برداشتند . مي خواستند از در بيرون بروند كه نشد چون من درست مقابل در روئيده بودم . بزرگ و تنومند . چند بار آزمودند باز هم نشد . طولي نكشيد كه حس كردم ضرباتي دردناك بر پايم مي خورد. چندين جوان با تبرهايي بر پايم مي كوبيدند تا راه تابوت تو باز شود . درد در همه ي اندامم پيچيد . اينك نيمي از تنه ام كنده شده بود . ضربات بعد و چندين ضربه ديگر . وقتي به زمين مي افتادم ديگر به چيزي فكر نمي كردم حتي به تو . فقط به اين فكر مي كردم كه اين گناه من نبود كه درخت بودم و باز اين گناه من نبود كه عاشق تو بودم .
حسين پورستار ـ بهار 81
سالهای اشتباهی
مدتهاست به یک حس ظریف و بسیار پیچیده ای رسیده ام که برایم بشدت نا مانوس است و بقدری تازه و شگفت است که حتی از طرح آن با اطرافیان امتناع کرده ام . می دانم برای هیچکدام از اطرافیانم حتی نزدیکترین شان این مساله نمی تواند قابل هضم باشد . علیرغم تحمل تمامی دیوانه بازیهای - به قول آنها - شیرین من دیگر این یکی را نه می فهمند و نه تحمل خواهند کرد زیرا که حتی برای خودم نیز چندان روشن و حل شده نیست .
گاهی مواقع که خود نیز در خلوت بدان می اندیشم خنده ام می گیرد . حس می کنم که به مرز دیوانگی نزدیک شده ام .زیرا که این حس و اندیشه از منطق بیرون بسیار بدور است . حتی در مواقع عادی نیز نمی توانم برای خود بدرستی طرح کنم.بیشتر به یک حس شبیه است تا اندیشه . اندیشه را شاید بتوان با منطق بیرون تجزیه و تحلیل کرد اما حس را گاهی مواقع حتی با نزدیکترین مثال نیز نمی توان به مخاطب القا کرد . شاید بهترین روش این باشد که هر کس هر حس را خود تجربه کند ولی از کجا معلوم در موقعیتی قرار بگیرد که بتواند این حس را تجربه کند ؟ و تازه از کجامعلوم که موقعیت مشابه همان حس واحد را بر انگیخته کند؟ بهر حال این مساله چیزی نیست که آدمها در آن به زبان مشترکی برسند و هیچگاه نخواهند توانست احساسهای همدیگر را در ک کنند . همانگونه که من با طرح احساسهای پیشین ام به دیگران به این نتیجه رسیدم . یکبار وقتی که برای دیگران از حس ترحم نسبت به تنهایی ماه در آن فضای بی انتها صحبت کردم دیدم که همگان چینی به پیشانی دادند و ساکت ماندند یا وقتی در باره احساسهای نا مربوط دو شيئ مثلا دو سنگریزه که از نظر مسافت از هم بدورند سخن گفتم آثار گنگی را در چهره همه بوضوح مشاهده کردم . وقتی این نوع واکنش ها را در اثر طرح کردن مسایلی از این دست رو به فزونی دیدم سعی کردم دیگر از اینگونه مسایل با کسی لب به سخن نگشایم زیرا که به یک حقیقت رسیدم و آن اینکه هیچ کس حس هیچ کس را نخواهد فهمید .
اما این مساله قدری فرق می کند . این حس فرق عمده ای که با پیشینیانش دارد این است که خود مساله هنوز برایم قدری گنگ است و هر زمان هم که سعی کرده ام انسجامی برای این حس در ذهن خود بدهم به نتیجه ای نرسیده ام . نمی دانم حتی برای مرور مجدد آن از کجا و از کدام نقطه شروع کنم . فقط به طور ناگهانی چشم باز می کنم و خود را درست میان حس می بینم و آنگاه ناگزیر از پذیرش آن می شوم . بسیار سعی کرده ام تا چگونگی مراحل حلول این حس را در خود به خاطر بسپارم ولی موفق نشده ام . و هر زمان نیز که سعی کرده ام به ابتدای این حس برگردم به غیر از خطوطی نا واضح و نا روشن چیزی ادراک نکرده ام . و تنها حسی که در زیر ذهنم ته نشین شده حس حیرانی و سرگشتگی است . نوعی گیجی بخصوصی که هم لذت آور است و هم خفه کننده .
خود را بیرون از زمان حس می کنم . روی سکویی که زمان در پایین آن جاری است و من ناظر بی تفاوت آن هستم در این لحظات است که حس می کنم اندیشه ای غریب زیر پوستم خزیده و من حتی متوجه حلولش نشده ام . به زمانهای خیلی دور می اندیشم که می بایستی قطعا به یاد نداشته باشم. اما من به طرز حیرت آوری همه آن زمانها را به یاد می آورم .
به یاد می آورم که در موقع تولدم در بیمارستان کس دیگری نیز همزمان با من زاده شد .سپس او و مرا در یک تخت گذاشتند و زمانی که می خواستند بردارند من و او را اشتباه برداشتند .صحبت بر سر این نیست که من در خانواده آن نوزاد و آن نوزاد در خانواده من رشد کرده ؛ بلکه صحبت بر سر این است که کالبدی را که متعلق به من بود اشتباها به او دادند و کالبد او را به من دادند . و ما هیچکدام نه توانستیم اعتراض کنیم و نه اصلا در این باره فهمیدیم . بعد یک عمر اشتباها به جای هم زیستیم . اشتباها خندیدیم . اشتباها گریستیم . همه کارهایمان اشتباهی بود . تن پوشی را که متعلق به خودمان نبود از صبح تا غروب به همه جا کشیدیم. تصور اینکه دو نفر به جای هم در تن های هم زیست کنند به ذهن در نمی آید . ولی حقیقت این است که من بدن خودم را پوسته خودم را گم کردم .یقینا حتی اگر در بیرون نیز به آن برخورد می کردم چهره خودم را نمی شناختم و مثل غریبه ای از کنارش رد می شدم . ناچارم تکرار کنم این حس خیلی متفاوت تر از حسی است که دو نفر را اشتباها دو خانواده بزرگ می کنند . در آنجا بدنها با تمامی محتویاتشان به یک مکان دیگر منتقل می شوند . در حالیکه در اینجا کالبدهایمان اشتباها تعویض شده و من تنی را با خود به همراه دارم که متعلق به خودم نیست . گمان می کنم که طاقت فرساست .
همیشه در بین خودم و بدنی که در آن زیست می کنم فاصله ای دیده ام . حس می کنم دستی که الان با آن کار می کنم دست اصلی من نیست پایی که با آن را ه می روم پای اصلی من نیست . حتی خالی که روی گونه چپم وجود دارد نیز متعلق به من نیست . اگر چهره ام زیباست مرا مشعوف نمی سازد و اگر زشت است باز اندوهگین نمی شوم . هیچ تلاشی برای زیبایی این کالبدی که به من تعلق ندارد نمی کنم . همیشه سر و وضعم ژولیده است . لباسهایم به تنم زار می زنند و در کل جذابیتی ندارم . حس می کنم در قبال این کالبد مسولیتی ندارم . درستش هم همین است . چرا برای جسم دیگران خود را به زحمت بیاندازم . جسمی که نمی دانم مال چه کسی است و تازه این را نیز هنوز نمی دانم که او با جسم امانتی من چه کرده است .از کجا معلوم که جسم و کالبد مرا تا به حال فرسوده نکرده ؟ از کجا معلوم که انگشتان حقیقی ام را به دست چاقو یا اره یا چنگک یک دستگاه نسپرده ؟ از کجا معلوم که او چهره مرا تا بحال آبله دار و چروک دار و همچنین دندانهایم را کرمو نکرده باشد ؟ بهر حال جسم حقیقی من فعلا دور از من است و من با همان هویت مجعول خود زندگی می کنم :قد ؛ حوالی ۱۷۰ . رنگ چشم ؛ میشی . رنگ مو ؛ مشکی . علامت مشخصه ؛ خال روی گونه چپ . و... بسیاری اوقات زمانی که در جاهای رسمی مشخصات ظاهری ام را می نویسند خنده ام می گیرد حس می کنم که فریبشان می دهم و آنها مشخصات موهومی را برای من متصور می شوند . البته چاره ای جز این هم ندارند و آنچه را که می بینند می نویسند و از اصل قضیه بی خبرند . این مسایل به قدری فکرم را به خود معطوف کرده که به تازگی حتی نمی توانم از طعم غذایی لذت ببرم . چشیدن هیچ مزه ای برایم لذت بخش نیست . هیچ بویی خشنودم نمی کند . وحتی از ترکیب رنگها نیز لذت نمی برم. نتیجه این دیدگاه بی توجهی نسبت به پیرامونیان و حتی خود است . البته نه خود حقیقی ؛ بلکه خود واقعی . از خود واقعی ام بیشتر از همه کس متنفرم . حتی دیگر در حمام نمی توانم به تنم دست بزنم . چندشم می شود . حس می کنم تن کس دیگری را لمس می کنم . بدین خاطر این روزها حتی به حمام هم کمتر می روم . همیشه حس داشتن زرهی سنگین را با خود بهمراه دارم .حس در بند بودن وحس اسیری کلافه ام کرده . همیشه سنگینم . از طرفی هم ناچارم برای بعضی از رفتارهایم به پیرامونیان توضیح بدهم . از جمله اینکه همیشه در برابر سوال چرا ازدواج نمی کنم می مانم . مگر می توانم ازدواج کنم ؟ مگر شایسته است که آدمی با جسم عاریتی دیگری یک نفر دیگر را بفریبد ؟ اگر روزی حقیقت فاش شود آیا فاجعه ببار نخواهد آمد؟ حتی اگر فاش نشود من که خود از حقیقت با خبرم . چگونه می توانم خود را بفریبم ؟ هر چند که فعلا نیز از همه دنیا شرمنده ام چون جبرا ناچارم خود اصلی ام را با خود بیرونی ام برای دیگران بنمایانم و اگر اندک تعلقی از جانب دیگران هست شاید برای خود بیرون باشد . چون گمان نمی کنم خود اصلی ام چندان جذاب باشد . چندی پیش بود که کسی به من اظهار علاقه کرد .در پاسخش ماندم و جوابی برایش نیافتم . چه می بایست می گفتم؟ اگر جواب مثبت می دادم در حقیقت به کثیف ترین بازی زندگی ام تن داده بودم . چراکه می دانم او بیشتر عاشق این کالبد است تا من . و اگر توضیح می دادم - که قطعا نمی توانستم - حتما می بایست بعد از آن به انتظار آمبولانس و مامورینی می نشستم که برای بردنم به تیمارستان می آیند . اینگونه موقعیت ها پاسخ ناپذیر ند . واگر سعی هم برای پاسخ دادن بشود ادراک آن از جانب مخاطب دشوار است . البته هنوز برای خودم نیز دشوار است تا چه برسد به دیگران .گاه درست در حین انجام یک عمل حس لمس اشیا از سوی مغزم ادراک نمی شود یعنی دستم همین توده گوشت پیچیده به دور استخوان که متصل به پیکره ام می باشد با چیزهایی تماس پیدا می کند که من آنها را لمس نمی کنم . دستگیره در تاکسی روزنامه لوله شده اشیا داخل جیب قاشق نهار میله اتوبوس و... خیلی از این اشیا که من حس لمس آنها را از دست می دهم . در آن لحظات دستم دیگر به فرمان من نیست . اعمالی را انجام می دهد که من نظاره گر ساده و بی اراده آنها هستم . مثلا چند وقت پیش داخل یک تاکسی نخ لباس خانمی را که در صندلی جلو نشسته بود کشید و خانم برگشت و با غیظ نگاهی به من کرد . در حالیکه من هیچ تقصیری در این باره نداشتم یا زمانی که کتاب امانتی کتابخانه را ورق می زدم یک صفحه آن را کند و من در نهایت شرمندگی آن را به کتابخانه عودت دادم و یا چشم راستم یک روز در خیابان برای دختر خانمی چشمک زد . در حالیکه من در درون داشتم ذوب می شدم . اینگونه اعمال سیر طبیعی زندگی ام را برایم دشوار کرده به طوریکه سعی می کنم در جمع زیاد ظاهر نشوم . چون هیچ عملی از این کالبد تحمیلی بعید نیست . چرا که دیگر هیچگاه خودم را با این کالبد یکی نمی بینم . همیشه آن را از بیرون می بینم . پیکری خرد و محقر وبی سلیقه با ظاهری آرام که همه کارهایش را به آهستگی انجام می دهد . این تصویری از خودم می باشد که همه وقت آنرا با خودم دارم .
علیرغم تمامی مشکلاتی که با این جسم دارم می توانستم تا مدتی با آن مدارا کنم اما از امروز صبح که خبری را در روزنامه خواندم همه چیز به یکباره عوض شد . خبر خیلی معمولی بود مبنی بر اینکه جوانی دیروز خود را حلق آویز کرده . بدون اینکه آن شخص را بشناسم این خبر شدیدا تکانم داد . البته نه بدلیل مسایل عاطفی ؛ بلکه خیلی مهمتر . زیرا درست زمانی که این جوان بر بالای دار جان می کند من در تمام وجودم خصوصا ناحیه گردن شدیدا احساس درد می کردم که تا امروز صبح ادامه داشت . البته حس درد مال جسم نبود بلکه یک درد درونی نا مفهوم بود که بعد از خواندن خبر برایم مفهوم شد . بدون شک آن جوان دیروز جسم حقیقی مرا دار زده بود . و این در حالیست که من با احترام تمام از جسم او نگهداری می کنم . حس کردم در حقم ظلم شده و آن جوان بی آنکه رعایت حال مرا بکند جسم مرا شکنجه کرده نخاعم را قطع کرده و خودم را نیز خفه کرده و آنگاه بدست خاک سپرده .قطعا از امروز یا فردا جسمم طعمه حشرات و مورچه ها خواهد بود . معنی دیگر این حرف این است که من بطور مظلومانه کشته شده ام و این کمال ناجوانمردی است . از این بی عدالتی سخت ناراحت شدم و از صبح امروز اندیشه انتقام در درونم قوت گرفت . خصوصا اینکه از دیروز علیرغم همه دردی که در درون خود حقیقی ام حس می کردم شاهد نوعی بیقراری و بی تابی لذت بخشی در کالبد کذایی ام نیز بودم که برایم مشکوک بود و بعد از کشف حقیقت شدیدا مرا رنجاند .تا اینکه امروز ظهر موقع ناهار چند قرص و کپسول کهنه را بدون اینکه متوجه باشد به خوردش دادم و او همین جسم تحمیلی ام با ولع فراوان آنها را خورد که گمان نمی کنم بیشتر از چند ساعتی دوام بیاورد . علایم مسمومیت مدتی است که بروز کرده ولی من سعی می کنم تا حواسش را منحرف کنم و از رفتن به دکتر باز دارم . بهرحال هر چه باشد راضی ام و الان قدری سبکم . چون انتقامم را از آن جوان که دیروز ناجوانمردانه مرا کشته بود گرفتم . هرچند که روزنامه ها فردا صبح خواهند نوشت :دیوانه ای دیروز عصر با داروی فاسد خود را کشت .
۲۶/ ۱۱/ ۷۳ - تبریز - حسین پورستار
من ، نیلوفر ، آسمان
می گویم : کسی نیست به این دیوونه جواب بده ؟ آقای جوادی ریشش رو می خاراند و می گوید : همه تون دیوونه این . وسپس برام شکلک در می آورد . خودش از همه دیوونه تره . اینو به خودش هم گفتم .موقع آمپول زدن گوش همه رو می کشه . بعضی وقتا پس گردنی هم میزنه .
یه بار بد جوری بهم پس گردنی زدند . گفتم چرا می زنی ؟ گفت : اگه یه بار دیگه دنبال خواهرم بیافتی خشتک شلوارتو جر میدم .
به خواهرش گفتم . گفت : غلط می کنه . تو امتحانا رد شده میخواد تو خونه کسی چیزی بهش نگه .
یه بار هم من تو امتحانا رد شدم . مادرم گفت : کو کارنامه ات ؟ گفتم : کارنامه مال بچه های تنبله .
مادر گفت : دماغت چرا خونیه ؟ بیچاره نمیدونست که با اصغر چپور سر یه بستنی دعوامون شده . بچگی همینه دیگه . سر یه آبنبات پیرهن همدیگه رو از یقه تاناف می شکافن و فرداش دوباره دوستن . بزرگ هم که میشن میافتن دنبال دختر مردم .و برادرش هم میزنه تو گوششون .
گفتم : چرا می زنی ؟ گفت : اگه یه بار دیگه دنبال خواهرم بیافتی .... خواهرش گفت : میخواد چیزی بهش نگن . گفتم : مگه با زدن من کارا درست میشه ؟ گفت : تو هم بزنش . گفتم : من به خاطر تو کاریش ندارم .
سر گروهبان فاخر فانوسقه کمرش را بالا پایین کرد و گفت : غلط می کنی . تو کی باشی که بخاطر من کاری نداشته باشی؟ ارتش آش کشک خالته . بخوری هم پاته نخوری هم پاته . گفتم : من نمی تونم تحملش کنم ، کسی نیست به این دیوونه جواب بده ؟ فردا شاید یه تیر هم طرف من در کرد ، اونوقت کی جواب مادرمو میده ؟ سرگروهبان سبیل چخماقی اش رو بالا انداخت : تو با مردنت باش ما میدونیم چه جوابی به مادرت بدیم .
مادر گفت : داری جواب منو میدی ؟ از وقتی که پدرت مرده این اولین دفعه اس که با من اینجوری برخورد می کنی . بهش گفتم : دختره رو دوست دارم ، همین . گفت : برو خدمت ، همین . گفتم : میرم خدمت اما مرد مردونه بهم قول بده . قول داد . قبول نکردم . گفتم به روح پدر قسم بخورد و خورد .
وقتی خورد چشماش پر اشک شد . بچه ها گفتند : الانه که بمیره . ولی اون نمرد. فقط بالا آورد . کنار پیاده رو نشسته بود . بچه ها می خندیدند . شوخی نبود ، یک شیشه آبلیمو معده رو داغون می کرد .اما اصغر چپور معده اش از سنگ بود . من ندیده بودم اما بچه ها می گفتند همه بدنش سنگیه .
پرسیدم : پدر چشه ؟ گفتند : سنگ کلیه داره . هی فکر کردم سنگ تو کلیه چیکار می کنه .
معلممان که پرسید کلیه کجاست ، نتونستم جواب بدم . بخاط اینکه بد نشه گفتم : تو کشور تانزانیا . یه پس گردنی هم اون زد .
لا مصب این آقا جوادی از همه بدتر می زنه . بهش میگم : چرا مارو می زنی ؟ میگه : همه تون دیوونه این ، باید اصلاح بشین . میگم : مگه اینجا دیوونه خونه است ؟ میگه : آره که دیوونه خونه است . راست هم میگه . چون دکتری هر روز سری به ما میزنه و نگاهی به حر کاتمون میکنه .حتی به من میگه: چطوری پرفسور ؟ منم بهش می خندم .
اولین بار که بهش خندیدم سر راه مدرسه اش بود . اونم خندید . برف باریده بود تا مچ پای آدم . راه که می رفتی ، قرچ قرچ میکرد . ظهری منتظرش شدم . گفت : چرا دنبالم میای ؟ گفتم : ازت خوشم اومده . و اون فقط خندید و رفت . بعد ها پرسیدم : اسمت چیه ؟ گفت : نیلوفر . گفتم : چه اسم خوبی . و اون فقط گفت : برادرم داره میاد ، مواظب باش . و سپس رفت .
برادرش که اومد ، گفت : چی بهش دادین خورده ؟ همه گفتن هیچی ، خودش خورده . پرسید : چی خورده ؟ گفتن : یه شیشه آبلیمو . اومد گوش منو پیچوند و گفت : تخم سگ اقلا تو نمیذاشتی بخوره . من روحم هم خبر نداشت . اینو به خودش هم گفتم . محکم زد توی گوشم .
گفتم : سر گروهبان ، احترام خودتو داشته باش . چرا می زنی ؟ گفت : مثلا چکار می کنی ؟ اسلحه رو کشیدم گفتم : همینجا ترتیبت رو میدم . رنگش پرید و گفت : میدونی چیه ؟ از تو خر تر کسی رو ندیدم . گفتم : خر جد و آبادته ، بی پدر . و گلنگدن رو کشیدم . ایندفعه دیگه زبونش گرفت .
زبونش که گرفت ، کلمات رو درست نمی گفت . خوب یادمه ، اولش گفت : منم تورو دوست دارم . منتها مواظب برادرم باش . اون خیلی کله شقه . به منم شک کرده .
شک کرده بودم . به من گفتن هنوز هم مریضه . برو خونه عمه راضیه . من شک کرده بودم . گفتم : دروغ میگین . پدر کجاست ؟ و رفتم تو . همه داشتن گریه میکردن .مادر که منو دید گریه کرد .صورتشو چنگ انداخت و موهاشو کند .منم گریه کردم . داد زدم . ولی منو گرفتن . نمیدونم کدوم لا مصبی محکم نیگرم داشته بود . مچ دستم رو با دستهای بزرگترش گرفته بود . خوب یادمه حتی بهش فحش هم دادم . ولی اون محکمتر گرفت .
وقتی محکم گرفت ، اسلحه رو از دستم در آوردند . بهش فحش هم دادم . گفت : میدم پوستتو بکنن . میدم حبست کنن. ولی نتونست . جناب سروان پا در میونی کرد . پرسید : مشکل چیه ؟ گفتم : بهم توهین کرده . گروهبان فاخر گفت : سر پست نمیره . گفتم : الان چند شبه نگهبانم . جناب سروان نگاهی بهش انداخت و اون زود گفت : نگهبان کم داریم . گفتم : دروغ میگه نور چشمی هاش هیچکدوم نگهبانی نمیدن .
مادر گفت : تو نور چشم منی . منکه بد تورو نمیخوام . اگه اون دختر چشمتو گرفته ، باید اول بری خدمتتو تموم کنی بعدا بریم خواستگاریش .
نیلوفر گفت : دیشب خواستگار برام اومده بود . ردش کردیم رفت . بهشون گفتم : من هنوز درسم تموم نشده . مثل کنه چسبیده بودن و دست وردار نبودن .
آقا جوادی هم دست وردار نبود . پیله کرده بود که من دیشب جامو خیس کرده بودم . بهش گفتم : منکه بچه نیستم . گفت : همه تون از بچه بدترین . آدم پرستار کودکستان باشه شرافت داره به اینکه پرستار تیمارستان باشه . و سپس دم پایی هایش را لخ لخ کنان روی موزاییک های سالن سراند و رفت .
وقتی رفت ، مدتی ایستادم و رفتنش رو تماشا کردم بعد صداش زدم و اون صورت پیچیده در چادر گلدار سفیدش رو بطرفم بر گرداند . بهش گفتم : برام نامه بنویس . گفت : حتما و گریه کرد .
گریه که کردم دلم سبک شد . به خودم گفتم : مگه مرد هم گریه می کنه؟ بعد گفتم : آره که گریه می کنه . همه گریه می کردن الا اصغر چپور . هیچوقت ندیدم گریه کنه . همه بهش می گفتن بدنش از سنگه . من که ندیده بودم ولی وقتی ناظم با کابل زد به دستهاش چیزی نگفت . اصلا گریه هم نکرد بچه ها می گفتن از هیچی نمی ترسه .
منم از چیزی نمی ترسیدم فقط می گفتم برا نیلوفر بد نشه . برادرش اگه بویی ببره ، تو خونه اذیتش می کنه . اگه میخواد ، منو بزنه اشکالی نداره ، ولی با اون کاری نداشته باشه .
آقای دکتر هم به آقا جوادی گفت : با اون کاری نداشته باش. آقا جوادی هم گفت : چشم . نمیدونم چرا آقا جوادی از دکتره می ترسه ؟ دکتره خیلی لاغره . فوتش کنه لنگش هواست .
مادر هم لاغر بود . پیر شده بود . گفتم : دیگه لازم نیس رخت بشوری . من کار می کنم . گفت: پس درس ات ؟ گفتم : شبا می خونم ، روزها هم کار می کنم . مادر گفت : ناف مارو به کار بریدن ، و آه کشید .
آه که کشید گفتم : ناراحت نشو نیلوفر . بالاخره تموم می کنم و میام . ولی اون دوباره آه کشید و گفت : وقتی میری دلم می گیره . گفتم : منم همینطور . اما چاره ای نداریم . گفت : من هم دلم می گیره ، هم دلم می ریزه . اخبارو که گوش می کنم ، همه اش فکر توام . نه می تونم درس بخونم و نه می تونم زندگی کنم .
اصغر چپور هم گفت : نمی تونم رندگی کنم . اینجا دلم می گیره . نمی تونم میون این آدما باشم . بهش گفتم : مگه چشونه ؟ گفت : چشون نیست ؟ موندم . نیگاش کردم . همون اصغر چپور دوران بچگی بود . منتها حالا ساکت تر و متین تر شده بود . نمیدونستم به من نگاه می کنه یا حواسش جای دیگه است . گفتم : یکی دو سال صبر کنی با هم میریم خدمت . گفت : نه حتی یه ماه هم نمی تونم صبر کنم . گفتم : پس چه مرگته ؟ میخوای بری بمیری ؟
آقا جوادی هم به من گفت : چه مرگته ؟ گفتم : چیزیم نیست، فقط اسهال دارم . گفت : شلوارتو که خیس نکردی ؟ گفتم : مگه من بچه ام که شلوارمو خیس کنم ؟ و سعی کردم با انداختن پیراهنم بر روی شلوارم لکه بزرگ زرد رنگ رو قایم کنم . آقا جوادی دید . دوباره فحش داد و گوشم رو گرفت منم دستش رو گاز گرفتم .
گفت : زبونتو گاز بگیر . گفتم : راست میگم دیگه نیلوفر . معلوم نیس که آدم سالم برگرده . خمپاره اس ، گلوله اس. حالیش نمیشه که نیلوفر انتظار منو می کشه . یهو از اون سر دنیا بلند میشه میاد درست میشینه بغل دست من . نیلوفر بناگاه دستهاش رو گذاشت رو صورتش و با صدای بلند گریه کرد . ساکت شدم . گریه اش رو که تموم کرد ، گفت : او نطرفا سرده ؟ گفتم : یه کمی . گفت : میخوای برات شال ببافم ؟ گفتم : نیکی و پرسش ؟ و او در میان گریه اش خندید .
وقتی خندید ، دندان کرم خورده اش بیرون زد . گفتم : مادر فقط هشت ماه دیگه مونده . داره کم کم تموم میشه . مادر گفت : دیگه کلافه شدم از این انتظار و تنها نشستنها . گفتم : هشت ماه دیگه صبر کنی تموم میشه .
سر گروهبان فاخر گفت : حتی اگه خد متت هم تموم بشه اونقدر اضافه داری که مثل کادری ها فعلا خاک ارتش رو بخوری . گفتم: میبخشن . گفت : اضافه ات لشکریه ، بخششی در کار نیست . گفتم : به کوری چشم بعضی ها اونو هم می کشم . گفت : باز هم بهت اضافه می چسبونم، اینکه کار سختی نیس . گفتم : خیلی نامردی . حیف اون اصغر چپور که به خاطر شما ها خودشو به کشتن داد .
پدرش گفت : اون نمرده شهیده . شهید هم که زنده اس . من داشتم گریه می کردم . پدرش با حوصله و متانت صحبت می کرد . برادر بزرگتر اصغر ، همونی که تو بچگی مون گوش منو پیچونده بود ، لباس سیاه تنش بود و به سرش می زد و مثل بچه ها گریه می کرد . اصغر هیچوقت گریه نکرده بود . ندیده بودم که گریه کنه . بخاطر همین بود که حس می کردم اون یه مرده ، حتی وقت که بچه بودیم .
اما این آقا جوادی خیلی نامرده . ویر فحش دادن داره . چند وقت پیش که مادر به ملاقاتم اومده بود ، برام سیگار آورده بود .آقا جوادی گفت : چند نخ از سیگاراتو بده .گفتم مال خودمه ، و اونوقت شروع کرد به فحش دادن . منم هر چی دم دستم بود به طرفش پرت کردم . بعد چند نفرو صدا کرد منو بردن پیش دکتر . و دکتره هم یه سوزن زد . بد مصب همچین زد که ، فردا صبحش بلند شدم .
فردا صبح وقتی نیلوفرو دیدم لباس سربازی تنم بود . گفت : شالت تموم شده . از مدرسه جیم شده بود و اومده بود ترمینال تا شال رو بهم بده . گفتم : نیلوفر سه چهار ماه بیشتر نمونده . گفت : دیگه عادت کردم . گفتم : به چی ؟ گفت : به نبودنت ، به دوریت . من که سوار شدم اون هنوز زیر بارون ایستاده بود . از پشت شیشه بهش گفتم بره . ولی اون فقط نیگاه می کرد . وقتی که قطره اشکش سرازیر شد اتوبوس راه افتاده بود .
بچه که بودم ، همیشه آرزو داشتم سوار اتوبوس بشم و برم یه جای دور . حتی با اصغر چپور هم قرار گذاشته بودیم که بریم .همیشه قرار بود پولهامونو رو هم بذاریم و بلیط بگیریم ، اما هیچ وقت نتونستیم . همیشه می رفتیم بستنی قیفی می خریدیم و یه لیس اون می زد یه لیس من . همیشه هم دعوامون می شد .اونم سر نوبت لیس زدن . بزرگ که شدیم اغلب صحبت های اون سر برد و باخت تیم محله بود و منم فقط گوش می کردم . بچه زرنگی بود . هم درسش خوب بود ، هم بازیش . اما من سر به هوا بودم . نه درسم خوب بود ، نه چیزای دیگه ام .
دکتر پرسید : چقدر خوندی پرفسور ؟ گفتم : دیپلمم . خندید و گفت : آفرین . میخوای بری دانشگاه ؟ گفتم : نه . پرسید : چرا ؟ گفتم : منتظرم نیلوفر درسشو تموم کنه، بعد با هم ازدواج می کنیم . اگه بعد ها دیدیم حوصله درس خوندن داریم ، دوتایی میریم دانشگاه . دکتر به آقاجوادی گفت : از دیروز که اذیتت نکرده ؟ آقا جوادی گفت : فقط وضع مزاجیش خوب نیس .
گروهبان فاخر گفت : جناب سروان رفتارش هم خوب نیست . فعلا مرخصی بی مرخصی .جناب سروان گفت : می تونی بری از شهر یه زنگ بزنی تا نگرانیت رفع بشه ؟ گفتم : جناب سروان ما تلفن نداریم . بعد جناب سروان پرسید : چند وقته نرفتی خونه ؟ گفتم : پنجاه وسه روزه . جناب سروان قدری فکر کرد و گفت : مگه شهر شمارو هم می زنن ؟ گفتم : بله جناب سروان دیشب اخبار می گفت . گروهبان فاخر گفت : جناب سروان ایشون بازداشت در یگان هستند . جناب سروان تا خواست چیزی بگوید ، شالم را گردنم انداختم و بدون احترام زدم بیرون . نمی خواستم منت کسی را بکشم .
آقا جوادی گفت : شما ها باید منت منو بکشید من براتون زحمت می کشم .
یکبار هم آقای ناظم گفت : ما براتون زحمت می کشیم تا شمارو تربیت کنیم . اونوقت یک نفر از پشت صف گفت : آقا مگه ما بی تربیتیم ؟ و آقای ناظم کنفت شد . و همه براش هو کشیدند .او هم با کابل افتاد به جان صف و همه را با کابل کتک زد . و فردا صبحش همه با سر و روی کبود به مدرسه اومدند .
فردا صبحش اولین روز مرخصی ام بود . کله سحر بلند شدم و دم در مدرسه اش رفتم . منتظرش شدم . خبری نشد . گشتی تو شهر زدم و ظهر که شد باز برگشتم و منتظرش شدم . بازم خبری نبود .معطل نشدم . یکراست طرف خونه شون رفتم . سر کوچه شون پاهام سست شد . فقط تونستم جای خرابی خونه شون رو تشخیص بدم و عکس برادرش تو اعلامیه رو و اسم خودش رو بغل عکس برادرش . همون برادرش که پس گردنی بهم زده بود و منم بهش گفته بودم که چرا می زنی؟ و اونم گفته بود که اگه یه بار دیگه دنبال خواهرم بیافتی ......و خواهرش همونی که گفته بود غلط می کنه ، اسمش تو اعلامیه بود . چیزی نفهمیدم . فقط شنیدم که می گفتند : بمب و انفجار و دیوونه .
گفتم دیوونه جد و آبادته . من سالمم . عقلم سر جاشه . من دیپلمم. نیگاه نکن که موی سرم کمه چون سربازم . اگه کاکل داشتم حتما باورتون می شد . حتی بهش گفتم که دنبال نیلوفر می گردم . و اونوقت همین آقا جوادی نامرد محکم زد پس گردنم و دکتره یه سوزن بهم زد که خوابم برد .
خوابیدم و بیدار شدم . مدتهاست که می خوابم و بیدار میشم . مثلا همین چند لحظه پیش بود که خوابیده بودم ، یکی اومد و داخل گوشم تف کرد و من یهو بیدار شدم . داد زدم : یکی نیس به این دیوونه جواب بده ؟ آقا جوادی ریشش رو می خاراند و می گوید : همه تون دیوونه این ... نمیدونم خودش هم میدونه یا نه . اما بنظر من خودش از همه دیوونه تره . دکتر میگه : پرفسور چند تا فیوز پروندی ؟ بهش میگم : دکتر اگه نیلوفرو دیدی ، برام از اینجا یه چند روز مرخصی بگیر . ولی دکتر فقط می خنده .
حسین پورستار ـــ تبریز ـــ ۲۸ / ۶ / ۷۱